X
تبلیغات
فسقلی های شیطون
فسقلی های شیطون
علمی/تفریحی
نگارش در تاريخ جمعه بیستم دی 1392 توسط سارا فرخی
نگارش در تاريخ سه شنبه پنجم آذر 1392 توسط سارا فرخی

اندرزهای شکسپیر برای لذت از زندگی

ویلیام شکسپیر گفت :

من همیشه خوشحالم، می دانید چرا؟..........



ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ پنجشنبه شانزدهم آبان 1392 توسط سارا فرخی
 
یک جراح استخوان می‌گوید: به نظر من یک سری اعمال و حرکات وجود دارد که مغز انسان قادر به انجام
 
آنها نیست و یا اینکه برای آن‌ها برنامه ریزی نشده است. 

تست زیر نمونه‌ ائي از حرکاتی است که با انجام آن مغز درگیر و گیج می‌شود. حتی اگر بارها و بارها این
 
عمل را انجام دهید، مغز با سرد گمی زیاد همان نتیجه را نشان خواهد داد و هیچ تغییری به وجود نخواهد
 
آمد.
یعنی شما نمی‌توانید، با سعی و تمرین مداوم پای‌تان را با هوش کنید. چرا که مغز شما از قبل برنامه
 
ریزی شده است.

این تست بسیار هیجان انگیز تنها چند ثانیه طول می‌کشد. باور کردنی نیست، ولی کاملاً صحت دارد.
 
همین حالا آن را امتحان کنید:

1- در حالی‌که مقابل مانیتورتان نشستید (هر جای دیگر مانند؛ صندلی، مبل…) پای راستتان را کمی بالا
 
آورید و در جهت عقربه‌های ساعت بچرخانید.

2- در همین حال با دست راست شماره ۶ را در هوا بنویسید. مسیر چرخش پای شما تغییر کرد نه؟!!
 
یعنی پای شما خلاف عقربه‌های ساعت شروع به چرخیدن کرد. 

نتيجه درست بود؟!! 

هنوز دانشمندان علتی برای این عکس‌العمل مغز پیدا نکرده‌اند. در نتیجه هیچ کاری برای تغییر آن
 
نمی‌توان انجام داد. جالب بود نه؟!!…. شما می‌توانید بارها و بارها این آزمایش را انجام دهید و بارها و
 
بارها همان نتیجه را مشاهده کنید.

نگارش در تاريخ دوشنبه بیست و ششم فروردین 1392 توسط سارا فرخی
نگارش در تاريخ پنجشنبه بیستم مهر 1391 توسط سارا فرخی
نگارش در تاريخ پنجشنبه بیستم مهر 1391 توسط سارا فرخی

جالب ترین خصوصیات متولدین ماه های مختلف

 


ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ پنجشنبه بیستم مهر 1391 توسط سارا فرخی
نگارش در تاريخ پنجشنبه بیستم مهر 1391 توسط سارا فرخی

شما چاق هستید یا لاغر ؟؟؟ میخوای بدونی کلیک کن تا بگم

 
 
 
 
 
 

نگارش در تاريخ جمعه بیستم مرداد 1391 توسط سارا فرخی
نگارش در تاريخ پنجشنبه هشتم تیر 1391 توسط سارا فرخی
اتومبیل مردی که به تنهایی سفر می کرد در نزدیکی صومعه ای خراب شد. مرد به سمت صومعه حرکت کرد و به رئیس صومعه گفت: ماشین من خراب شده. آیا می توانم شب را اینجا بمانم؟ رئیس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت کرد. شب به او شام دادند و حتی ماشین او را ترمیم کردند. شب  وقتی مرد می خواست بخوابد صدای عجیبی شنید. صدایی که تا قبل ازآن هرگز نشنیده بود. صبح فردا از راهبان صومعه پرسید که صدای دیشب چه بوده اما آنها به وی گفتند :” ما نمی توانیم این را به بگوییم، چون تو یک راهب نیستی”
مرد با نا امیدی از آنها تشکر کرد و آنجا را ترک کرد.
چند سال بعد ماشین همان مرد باز در مقابل همان صومعه خراب شد.
راهبان صومعه بازهم وی را به صومعه دعوت کردند، از وی پذیرایی کردند و ماشینش را ترمیم نمودند. آن شب بازهم آن صدای مبهوت کننده و عجیب را که چند سال قبل شنیده بود، شنید. صبح فردا پرسید که آن صدا چیست اما راهبان بار گفتند ” ما نمی توانیم این را به تو بگوییم، چون تو یک راهب نیستی”
این بار مرد گفت ” بسیار خوب، بسیارخوب، من حاضرم حتی زندگی ام را برای دانستن آن فدا کنم. اگر تنها راهی که من میتوانم پاسخ این سوال را بدانم این است که راهب باشم، من حاضرم. بگویید چگونه می توانم راهب شوم؟”
راهبان پاسخ دادند:” تو باید به تمام نقاط کره زمین سفر کنید و به ما بگویی که چه تعداد برگ گیاه روی زمین وجود دارد و همین طور باید تعداد دقیق سنگ های روی زمین را به ما بگویی. وقتی توانستی پاسخ این دو سوال را بدهی تو یک راهب خواهی شد.”
مرد تصمیمش را گرفته بود. اورفت و 45 سال بعد برگشت و دروازه صومعه را زد.
مردگفت:” من به تمام نقاط کره زمین سفرکردم و عمر خودم را وقف کاری که از من خواسته بودید نمودم. تعداد برگ های گیاه دنیا 371 145 236 284 232 عدد است و 231 282 219 999 129 382 سنگ روی زمین وجود دارد.”
راهبان پاسخ دادند:” تبریک میگوییم، پاسخ تو کاملاً صحیح است. اکنون تو یک راهب هستی ما اکنون میتوانیم منبع آن صدا را به تونشان بدهیم.”
رئیس راهب های صومعه مرد را به سمت یک در چوبی راهنمایی کرد و به مرد گفت:” صدا از پشت آن دروازه بود”
مرد دستگیره در را چرخاند و لی در قفل بود. مرد گفت: ” ممکن است کلید در سنگی را  به من بدهید. راهب ها کلید را به اودادند و او در را باز کرد.
پشت در چوبی یک در سنگی بود. مرد درخواست کرد تا کلید درسنگی را هم به او بدهند.
راهب ها کلید را به او دادند و در سنگی را هم باز کرد. پشت در سنگی هم دری از یاقوت سرخ قرار داشت. او بازهم درخواست کلید کرد. پشت آن در نیز در دیگری از جنس یاقوت کبود قرار داشت.
و همینطور پشت هر دری در دیگر از جنس زمرد سبز، نقره، یاقوت زرد ولعل نفش قرار داشت. در نهایت رئیس راهب ها گفت:” این کلید آخرین در است” . مرد که از در های بی پایان خلاص شده بود قدری تسلی یافت. او قفل را باز کرد. دستگیره را چرخاند و در را باز کرد. وقتی پشت در را دید و متوجه شد که منبع صدای چه بوده است متحیرشد. چیزی که او دید واقعاً شگفت انگیز و باور نکردنی بود.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
اما من نمی توانم بگویم او چه چیزی پشت در دید، چون شما راهب نیستید!

.
.
.
.
.
.
.
.
لطفاً به من فحش ندهید! چون واقعا خودمم نمیدونم.